|
دین را دوست دارم ولی از کشیش ها میترسم. قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها میترسم. عشق را دوست دارم ولی از زنها میترسم. کودکان را دوست دارم ولی از آیینه می ترسم. سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم. من می ترسم پس هستم. این چنین می گذرد روز و روزگار من. من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم. + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 توسط داریوش |
ای
فرشته ی من. من به امید تو ترک دنیای آرامم را گفتـم و با تکیـه بر آغـوش
گرمـت ادامـه می دهم. و به امید دیدنت در جایی که متعلق به توست، و تا
ابد با تو بودن است بر می گردم. من آنجا منتظر تو می مانم. هرگز به
لحظه های بی تو زندگی کردن فکر نمی کنم. خداوند تو را برای من آفریده و مرا
به تو سپرده. پس اجـازه نـداری مرا تنها بگذاری. می دانـم که تنهـایـم نمی
گذاری.
ای
بهترین. ای که از شادی ام شاد می شوی و از ناراحتی ام ناراحت، دوستت دارم و
تو میدانی... و می دانم که دوستم داری. پس برای من بمان. زیرا که ماندنم
بی تو معنایی ندارد.
تقدیم به بهترین فرشته ی دنیا A best. I have the joy of the show happy and sad, upset, I love you, and you know ... And I know you love me. So for me to stay. Mandnm because without you has no meaning. Dedicated to the world's most beautiful + نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390 توسط داریوش |
سلام به هموطنان ودوستان داخل و خارج از کشور هم بلاگی از اینکه منتظر ودلواپسم بودید کمال تشکر را دارم. خداوندمهربان دوستان عزیز و وفاداری مانند شمارو ازم نگیره دراولین فرست بهتون سر می زنم برام کامنت بزارید بخاطر حجم کارم دیر بهتون سر زدم از این بابت شرمنده ام منو عفوکنید. MER30 + نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389 توسط داریوش |
آورده اند كه در يك روز آفتابي جواني جهت كوهنوردي از كوهي بالا رفت . در نيمه راه بازگشت بود كه ناگهان هوا تيره گشت و طوفاني سخت آغاز شد . در آن هواي نامناسب بازگشت براي جوان سخت گرديده بود و دشوار كه ناگاه طوفان ، طنابي كه وي توسط آن به كوه آويزان شده بود را از جاي كند و او را در ميان زمين و هوا از طناب معلق نمود . جوان كه بسيار ترسيده بود و مرگ را در چند قدمي خود مي ديد ، با تظلم و زاري خداي خود را خواند و از او طلب ياري نمود . در آن لحظات سخت ناگاه صدايي به گوش جوان رسيد كه مي پرسيد:"آيا تو به من ايمان داري؟" جوان در همان حالت كه از كوه آويزان بود به صدا پاسخ مثبت داد و گفت :" هر آن چه دستور دهي عمل خواهم كرد . فقط مرا از اين حالت رهايي بخش." با شنيدن جواب مثبت ، صدا به او امر كرد تا طنابي را كه از آن آويزان بود قطع كند. جوان با شنيدن اين سخن برآشفت و كلام "هرگز ، هرگز" را بر زبان جاري ساخت . صدا چندين بار اين خواهش را تكرار كرد . تا آن كه ديگر صدايي به گوش نرسيد . شب فرا رسيد و در آن تاريكي و سرماي سخت جوان كم كم بي حال گشت و از هوش رفت . صبح روز بعد عده اي كه براي يافتن وي عازم آن كوه شده بودند در ناباوري وي را كه از سرما جان داده بود ، در حالي يافتند كه هنوز از طناب آويزان بود و تنها يك متر با زمين فاصله داشت . + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389 توسط داریوش |
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت شب و صحرا و گل و سنگ همه دلداده به آواز شباهنگ یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذز کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب آیینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت باد گران است! تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم "حذر از عشق؟" ندانم نتوانم اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت.... اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیم نگسستم نرمیدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم.... بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم + نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389 توسط داریوش |
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389 توسط داریوش |
|